نيمه هاي شب از بانه راه افتاديم . از سرماي شديد ، شيشه هاي اتوبوس يخ زده و تصاوير بيرون مات و مبهم بود.

بدون اينكه متوجه سرماي شيشه باشم سرم را به آن تكيه دادم و خوابم برد. كريم حبيبي دست نرمش را از پشت سر ، بين شيشه و صورتم قرار داد و خوابم عميق شد . با رسيدن به مقصد فهميدم دست او به شيشه چسبيده و جدا نمي شود .

براي اينكه بيدار نشوم حتي دستش را جا به جا نكرده بود . پس از مقداري تلاش ، تكه اي از پوست نازك روي دستش كنده شد و روي شيشه ي يخ زده ماند .


واقعا نمي دونم چي بگم !!!؟؟؟